خلبان شاعر بود
وشعري رويايي را هنگام خواب پرواز نجوا مي كرد
گذشته
كودكي بود م رويايي و زيبا و ايكاش شهرم روياي پرواز را به من نداده بود جاي مادر
آسمان مي گيرم و ميروم اي خدا چرا به او نمي رسم
تو رفتي مگر كودكت را نمي خواستي؟
گذشت
دوست ندارم روز خلبان پر باشد از گذشته مجهول نامعلوم بي كسي
پس با توام اي هم پرواز رويايي شايد خدا يا دست روزگار مارا به هم كشانده
او گفت من هم عاشقم
نبود
و روزم پر شد از ترياي دانشگاهش كه گاه و بيگاه ميديدمش
روزگارم را عاشقي كردم و دود آنچنان عاشق كه هيچگاه پشيمان نيستم
رفت
ومن ماندم و وبلاگم و وبلاگهاي خوب
ابتدا سرخوش جوكرهايي بودم كه در پس زمينه خردلي رنگ وبلاگي جولان ميدادند
آه باز هم اشتباه آمدي اينراه به پسر پمپ بنزيني و درويش ميرسد
آه
ولي
شايد جايي هست كه خلوت دل او بود شايد خلوتگاه دلش را بهم زدم شايد
او از من رنجيد ولي دركم نكرد هرگز
هنوز با ياد خوب خواستنش شادم شاد از دوري
ولي شايد ما هيچگاه نتوانيم به هم تكيه بدهيم آنهم وقتي كه تو دنبال تكيه گاه هستي