سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

خلبان رويايي

خلبان شاعر بود

وشعري رويايي را هنگام خواب پرواز نجوا مي كرد

گذشته

كودكي بود م رويايي و زيبا و ايكاش شهرم روياي پرواز را به من نداده بود جاي مادر

آسمان مي گيرم و ميروم اي خدا چرا به او نمي رسم

تو رفتي مگر كودكت را نمي خواستي؟

گذشت

دوست ندارم روز خلبان پر باشد از گذشته مجهول نامعلوم بي كسي

پس با توام اي هم پرواز رويايي شايد خدا يا دست روزگار مارا به هم كشانده

او گفت من هم عاشقم

نبود

و روزم پر شد از ترياي دانشگاهش كه گاه و بيگاه ميديدمش

روزگارم را عاشقي كردم و دود آنچنان عاشق كه هيچگاه پشيمان نيستم

رفت

ومن ماندم و وبلاگم و وبلاگهاي خوب

ابتدا سرخوش جوكرهايي بودم كه در پس زمينه خردلي رنگ وبلاگي جولان ميدادند

آه باز هم اشتباه آمدي اينراه به پسر پمپ بنزيني و درويش ميرسد

آه

ولي

شايد جايي هست كه خلوت دل او بود شايد خلوتگاه دلش را بهم زدم شايد

او از من رنجيد ولي دركم نكرد هرگز

هنوز با ياد خوب خواستنش شادم شاد از دوري

ولي شايد ما هيچگاه نتوانيم به هم تكيه بدهيم آنهم وقتي كه تو دنبال تكيه گاه هستي

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

تنفر

يعني زندگي با تو
يعني اين تكرار احمقانه تحميلي
يعني حماقت من يعني همين ماندن كنار تو
دلم مي خواد بدوني ميزان تنفرم از تو چقدره

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

پاييز

پاييز يعني زرد قرمز نارنجي
دوستش داشته ام هميشه يا شايد اكنون
نرمي يك پتوروي سينه گرمترازهميشه عالي عالي
همين پنجره كه كاش به روي درختان فالهولدست باز ميشد
كاش من و باتلر و جيسون و مادام در يك لحظه با هم قدم ميزديم
آن عروسك با مزه كنار ياد آن درياچه و بوگاتي وخرد شدن برگ
آرزوي ديدار
مرسي

دوشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۹

سايه دغل باز

گفتم

....................................................................

سايه ام ديگر دوستت ندارم

سايه ام تنها مانده رفتار تو و عذاب و جدان كودكي ام

سايه ام تو هم بي اف آنچناني توي قصه هاي من نبودي

سايه ام فراري غفلت هاي مني تو گناه بزرگ ناكرده مني

سايه ام از روزهاي كودكي آواره شديم من دلتنگ و تو آزاد

سايه ام آوارگي ام را با بي شرافتي هاي خودت آلوده مكنن

سايه ام راه رفتن تو همين روزهاست تاخير نكن مثل يه آه
....................................................................

سايه ام گفت

جسم تو دروغ بزرگ نبودنهاست تو هستي و توهماني كه باور نداري

باش و ريا كن اينجا و آنجا اما كاشكي هايت زياد شده مثل اشكهايت

درونت بلوايي بر پاست دروغ در عشق اين را ديگر باورم نميشود

اينجا نقش آنجا نقش در عشق نقش در خانه در خواب هم نقش؟؟

من دروغ بزرگ زندگي تو نيستم و اين تو هستي مترسك لحظه ها

دروغ گوي بزرگ اگر عاشق رفتن من هستي و خواهان مدينه فاضله

چرا پنجره نفسهاي باغ عدن به كوچه پشتي زندگيت باز شده؟؟

تو لايق مرگ هستي تو دروغ هستي و حقيقت من هستم گرچه ناپاك